چند نفری از دوستان گم کرده بودند مرا! در پست قبلی هم گفته بودم البته! اما مجددا:
این وبلاگ به آدرس زیر منتقل شد.
http://avanegasht.net/wordpress
عرق سردی روی بدنم مینشیند. این چندمین باری است که حس میکنم قلبم به کندی میزند و قطرات سرد عرق را حس میکنم که به آرامی بر روی پوستم میلغزند و ردشان همانند زخمی تیر میکشد. قبلا هم حس مرگ را تجربه کردهام؛ اما این عرق سرد و این چند بار اخیر هریک متفاوتتر از قبل است. سقوطم از کوه تجربهی خوشایندتری بود. در چند لحظه همه چیز سرعت میگیرد، جهان به دوران میافتد، تنت آماج حملهی سنگهای ریز و درشت میشود و در نهایت یک ضربهی سهمگین هولناک و صدای برخورد چیزی مانند سری مملو از افکار گوناگون با صخرهای تنها. این صدای برخورد سر و سنگ جدا صدای دردناکی است. تنم به لرزه میافتد از شنیدنش. بارها این اتفاق برایم افتاده و آن لرزه از درد حاصل از برخورد به مراتب دردناکتر است. به جرات میتوانم بگویم اگر درد برخورد، تسکین لرزهای که بر اندامم میافتد نباشد رنج بیشتری را تحمل میکنم؛ مانند تمام بارهایی که سر دیگران به سنگ خورده است و من نظارهگر بودهام. بگذریم! آن روز که جهان سرعت و دورانی هولناک را به من نمایاند من به نهایت ماجرا نرسیدم و دستی میان زمین و آسمان نجاتم داد. نمیدانم بهتر بود صدایی را میشنیدم و بعد پیش از آنکه لرزه بر اندامم بیافتد خود را نظارهگر تکاپوی دوستانم مییافتم و یا بهتر شد که ماندم؟ آن وزها که خوشحال بودم. فکر میکردم خداوند فرصتی برای زندگی مجدد به من اهدا کرده است. اما خب چه فایده؟ زندگی همانی ماند که بود! عرق سرد را میگفتم! حس غریبی است. جالب اینجاست که همزمان یا کمی قبل از این عرق سرد حس کسی را پیدا میکنم که در کورهای گداخته میشود. رنج دارد. خیلی زیاد! اما مگر از گداخته شدن کسی عرقش میزند؟ شاید من اشتباه میکنم. شاید کورهای در کار نیست و یا شاید این عرق آنقدرها که من احساس میکنم سرد نیست. شاید هم کوره است . سندان و آهنگری که گاهی میگدازدت، گاهی میکوبدت و گاهی توی گداختهی کوفته را در آب سردی فرو میکند شاید شکل بگیری! فکر میکنم همین است. خیلی اوقات نگاه سنگین آهنگر را حس کردهام که گویا مصنوعش راضیاش نمیکند و باز هم عرقی سرد بر تن خستهی پر جراحتی ...
(1)
یک چیز را خوب یاد گرفتهام. آن هم اینکه مسئولیت کارهایم را بپذیرم. کمی بعد از نوشتن این متن نظرم را پس گرفتم! من آهن نیستم! آهنگری هستم که گاه از ناکارآمدی نزد استادم عرق سردی بر روی تنم مینشیند!
(2)
درّم از دیده فشان است به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی در بفشانم ...
این مطلب آخرین مطلب در خودنگاشت است! از بلاگفا کوچ میکنیم! از این به بعد به جای نوشتن در ذهن-آوا و خودنگاشت در آوانگاشت مینویسم! قالب آوانگاشت دستسازه و پر از ایراد ریز و درشت! ایراداتشو بگین تا به تدریج درستشون کنم.
چند سال پیش یه دورهی الکترونیکی در مورد خلاقیت گذاشته بودیم (سایت شبکه مدرسه). امروز که داشتم فایلهای کامپیوتر رو مرتب میکردم رسیدم به فایلهای اون دوره. احساس کردم خوندن متن آخرین جلسهی این دوره خالی از لطف نباشه:
سلام
امروز میخوایم یه جمعبندی بکنیم از مطالبی که تا حالا گفتیم. بعدش هم یه سری نکته اساسی که باید در زمینه خلاقیت بهش توجه بشه رو مطرح میکنیم:
تو این دوره ما هم مثل بقیه دورههای خلاقیت!!!! مطالب زیر رو گفتیم:
- خلاقیت چیست؟ و فرآیند تفکر خلاق چگونه است؟
- در راه خلاقیت چه موانعی وجود دارد و چگونه میتوان آنها را برطرف کرد؟
- یک آدم خلاقیت چه روحیاتی دارد؟
- معرفی چند تکنیک
برای اینکه یه دوره خوب شده باشه از هر دوره یه قسمت که به نظرمون لازمه دوباره تکرار بشه رو اینجا آوردیم:
خلاقتر شدن و خلاقتر زندگی کردن، بیشتر از اونکه به یادگیری چند تا تکنیک و رفتن سر کلاسها و سمینارهای خلاقیت بستگی داشته باشه به علاقه و طلب درونی تک تک شماها بستگی داره!
اگر همواره مانند گذشته بينديشيد،هميشه همان چيزهايي را به دست ميآوريد كه تا بحال كسب كردهايد.
فاينمن
شما در هر كجاي دنيا هر كاري را كه آغاز كنيد سر راهتان موانع زيادي وجود دارد كه براي رسيدن به موفقيت بايد آنها را پشت سر گذاشت. سر راه خلاقيت هم موانع زيادي وجود دارد كه تا آنها را از بين نبريم خلاقيتمان پشت آنها پنهان خواهد ماند!
یکی از ویژگیهای خلاقان موفق آن است که همواره بیش از "نتوانستن"ها، به آنچه که"می توانند"و "باید" به دنبال آن باشند، میاندیشند.
"همواره از بین n راه ممکن، راه (n+1)ام را انتخاب کنید!!"
باز هم تاکید میکنم که اولین قدم در راه خلاقیت، پی بردن به لزوم آن و سپس عزم جدی برای پرورش آن است. اگر هنوز به لزوم خلاقیت پی نبردهاید، از هر روشی که راحتترید (ایمیل، گفتمان و ...) سوالتان را مطرح کنید و مطمئن باشید که ما تا جایی که بتوانیم کمکتان خواهیم کرد.
تا میتوانید کنجکاو باشید. از کنار مسایل به راحتی عبور نکنید و سوالات زیادی را در مورد هر چیزی برای خود مطرح کنید. سعی کنید به ارتباطات بین اشیا و پدیدهها پی ببرید.
هر یک از ما اگر کارهایی که توانایی انجام آن را داریم انجام میدادیم،
جدا شگفت زده میشدیم.
بعضی وقتها دقیقا موقعی که آدم به خلاقیتش نیاز داره پیداش نمیکنه!!!!!!!
برای همین یه عالمه تکنیک درست شده که تو اینجور مواقع آدم رو مجبور به خلاقیت زدن میکنه.
این تکنیک به ما میگه که هم میشه یه مدل دیگه به همه چیز نگاه کرد و هم همه چیز میتونن یه مدل دیگه باشند. این اسکمپر از اون تکنیکهای خیلی قویه، پس یادتون نره که اگه یه موقعی خواستین یه مدل دیگه به چیزی نگاه کنین؛ چند نوع مختلف نگاه کردن رو اسکمپر گفته که برای شروع ایدهپردازی خیلی کمک میکنه.
باز هم یادآوری میکنم که نباید خودمون رو به تکنیکها محدود کنیم.
خلاقیت چیزی نیست که فقط به درد اختراع و نوآوری و اینجور حرفا بخوره. خلاقیت تو تمام زندگی باید بهش توجه بشه. تمرین این تکنیکها هم کمک میکنه که خلاقیت برامون تبدیل به یه روحیه بشه.
به دید یه تفریح بهش نگاه کنیم (در مورد تکنیکهاست)
و ... تقریبا میشه گفت که اولین دوره یادآوری خلاقیت هم تموم شد.
این چند تا نکته رو هم بخونین:
۱. خلاقیت یک توانایی همگانی است که بعضیها از اون زیاد استفاده میکنن، بعضیها کمتر و بعضیها اصلا!!
۲. خلاقیت رو میشه پرورش داد. چطور؟ با استفاده کردن از اون.
۳. اولین و مهمترین اصل در پرورش خلاقیت (و هر مقوله دیگری) خواستنه (یا همون طلب). ببینید، نیروی خلاقیت در همه انسانها هست اما از اون استفاده نمیشه و همین عدم استفاده منجر به نوعی اینرسی (ایستایی) در آدم میشه که میل به تغییر رو در آدم کاهش میده. باید در این راه گام برداشت تا به مرور نیروی خلاقیتمون هم افزایش پیدا کنه. (تا حالا ماشین هل دادین!!!! اولش که راه نمیره به خاطر اینرسی بالاشه اما کمکم میبینین که راحتتر حرکت میکنه.)
۴. خلاقیت یک قرص ندارد! پس انتظار نداشته باشید که یهویی خلاق بشین. پرورش خلاقیت نیازمند زمان است. همین مساله هم باعث میشه که خیلی از آدما که در مدت زمانی که میخواستن یا پس از رفتن به یک سمینار یا کلاس خلاقیت، به اندازه مطلوب خلاقیت!!!!!!!!!! نمیرسن ناامید میشن. اینجور آدما به لزوم خلاقیت پینبردن و به همین علت هم اونو واقعا نمیخوان (طالبش نیستن!)
۵. خلاقیت چیزی نیست که فقط در اختراع و ابتکار و از اینجور چیزا کاربرد داشته باشه. اینها هم یک نوع خلاقیته اما انواع و اقسام دیگهای هم هست. مثلا لزومی نداره که همیشه دنبال راهحلهای جدید توی حیطههای علمی باشیم. محدود نکردن ذهن به راهحلهای قدیمی میتونه تو مسایل روزمره هم اتفاق بیفته. مثلا نوع بستن بند کفش، خاموش کردن لامپ، جملاتی که استفاده میکنیم، نوع نوشتن و .... به عبارت دیگه خلاقیت یه حالته که توی همه چیز تاثیر میذاره نه فقط توی مسایل علمی و اختراعی؛ به این حالت هم میگن "حالت خلاق بودن"
۶. آدمای خلاق منتظر مساله نمیمونن. خودشون خلاقانه مساله طرح میکنن و خلاقانه هم حلش میکنن.
نکته زیاده، اما همینجا این نکات رو تموم میکنیم و ازتون میخوایم که به همین 6 تا نکته به اندازه کافی! دقت کنین.
خلاقتر باشیم
خدانگهدار
علیالحساب این پست را داشته باشید! پست بعدی با یک خبر در راه است!
به تو میاندیشم. تو که چون کور باطنیام را دیدی گفتی حق داری، مرا که نمیبینی! حال آنکه دیدنیتر از تو نبود ... گفتی در این چهارده تن درآویز. از نبی الرحمه تا ذخیرهات بر روی زمین. خواستم و خواستم و متعهد شدم؛ اما دریغ که سست پیمان بودم! باز گفتی که دوری و نزدیکتر آمدی. آنقدر که میتوانستم ببینمت و دیگر بهانهای نبود. عشق ِ پاک ِ زمینی! از آنهایی که جز تو در او نمیتوانم دید. و سرودم:
عشقت بهانهای است که شیدا نماییم
گمگشتگی بس است، هویدا نماییم
و در ضمیر "ت" جز تو را ندیدم! ماندهام که قرار بر آن بود که ما قوس صعود را بپیماییم یا تو قوس نزول را؛ کز عرش کبریا به تجلی عیان شدی! اما همچنان تو عاشقی و من معشوق و این بار باید خواند:
چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی ...
اما از سر من نه از سر تو!
دوست دارم و میخواهم که معشوق ِ عاشقی باشم (معشوقی که عاشق نیز هست!) اما کدام عاشق در ترک آنچه معشوقش نمیپسندد چنین است؟
برگ از شاخه بی اذن تو نمیافتد
گر من عاشق نیم اجازت نیست!
سخن بسیار است. میدانی که در درون غوغاست! اما چنان که تو گفتی امروز هرچه خوبی را خواستهام و از هرچه بدی دوری جستهام! پس سخن کوتاه ... رخصتم ده و منعمم گردان!
(.)
داستان ما همان داستان شیرین است و فرهاد و بیستون.
افتادهام ز پای و چو آیی به پیش من
افزون شود توان و بکوشم به بیستون
(..)
خوبی شیرین ما آن است که باقی است!
(…)
خدا در قلب انسانهاست!
(....)
مرا پرسى كه چونى چونم اى دوست؟
جگر پردرد و دل پرخونم اى دوست
حديث عاشقى بر من رها كن
تو ليلى شو كه من مجنونم اى دوست
به فريادم ز تو هر روز، فرياد
از اين فرياد روز افزونم اى دوست
شنيدم عاشقان را مىنوازى
مگر من زان ميان بيرونم اى دوست؟
نگفتى گر بيفتى گيرمت دست؟
از اين افتادهتر كاكنونم اى دوست؟!