|
|
خداوند چقدر زیبا لبیک میگوید کاش ما هم بتوانیم [ سه شنبه 2 خرداد1391 ] [ 0 ] [ نگارنده ]
[ ]
(نبودن) مدتی نبودم، اینجا که خیلی وقت است، در آن خانهی بعد از این هم مدتی است که نیستم. هرچند که آن خانه هم اجارهای بود و از ما گرفتند. قصدهایی داشتم از رفتنم. دنبال مزایایی بودم بیش از آن چه در این خانه عایدم میشد. شاید زیادهخواه بیهمتی بودم که آنچه میخواستم را نیافتم. البته نومید هم نیستم. علاوه بر اینها تعلق هم بود. زنجیرهای نامرئی. نمیخواستمش.
(بودن) حالا برگشتهام به همان خانههای قدیمی. تعلق نیست؟ اگر بگویم نیست که دروغ گفتهام. شاید اگر نبود اصلا برنمیگشتم. شاید کمتر شده باشد. دنبال آن مزایا نیستم؟ دوست دارم باشم اما در کنار اینجا. چه شد برگشتم؟ مرور کامل صفحات این دو خانه مثل یک کتاب تاریخی. یک کتاب که فقط نوشته نبود، انرژی آن لحظهها هم همراهش بود. شاید برای دیگری که میخواند اینگونه نباشد اما برای منی که خود نگاشتم یک سفر کامل بود. فراز و نشیبها، افت و خیزها و ...
پانویس 1: مهمترین اتفاق این مدتی که نبودم آغاز همراهی، همدلی و همنشینی با همسر عزیزم بود. پانویس 2: مهمترین اتفاقی که پیش روست، سفر به خانهی خداست که انشاا... هفته آینده عازمیم. باشد که بفهمیم که هستیم و به کجا آمدهایم. متن زیر از دکتر شریعتی است: حج: آهنگ، قصد، حرکت و جهت حرکت همه چیز با کندن تو از خودت، از زندگیت واز همه علاقههایت آغاز میشود. مگر نه در شهرت ساکنی؟ سکونت، سکون؟ حج، نفی سکون، حج، بودن تو را که چون کلافی سر در خویش گم کرده است، باز میکند، این دایرهی بسته، با یک "نیت انقلابی"، باز میشود، افقی میشود، راه میافتد، در یک سیر مستقیم، هجرت به سوی ابدیت، به سوی دیگری، به سوی او هجرت از خانه خویش به خانهی خدا، خانهی مردم! پانویس 3: از همه دوستان حلالیت میطلبم و اگر پیشنهادی برای سفر مذکور دارید مشتاقیم. [ چهارشنبه 27 اردیبهشت1391 ] [ 11 ] [ نگارنده ]
[ ]
چند نفری از دوستان گم کرده بودند مرا! در پست قبلی هم گفته بودم البته! اما مجددا: این وبلاگ به آدرس زیر منتقل شد. http://avanegasht.net/wordpress [ جمعه 13 دی1387 ] [ 11 ] [ نگارنده ]
[ ]
عرق سردی روی بدنم مینشیند. این چندمین باری است که حس میکنم قلبم به کندی میزند و قطرات سرد عرق را حس میکنم که به آرامی بر روی پوستم میلغزند و ردشان همانند زخمی تیر میکشد. قبلا هم حس مرگ را تجربه کردهام؛ اما این عرق سرد و این چند بار اخیر هریک متفاوتتر از قبل است. سقوطم از کوه تجربهی خوشایندتری بود. در چند لحظه همه چیز سرعت میگیرد، جهان به دوران میافتد، تنت آماج حملهی سنگهای ریز و درشت میشود و در نهایت یک ضربهی سهمگین هولناک و صدای برخورد چیزی مانند سری مملو از افکار گوناگون با صخرهای تنها. این صدای برخورد سر و سنگ جدا صدای دردناکی است. تنم به لرزه میافتد از شنیدنش. بارها این اتفاق برایم افتاده و آن لرزه از درد حاصل از برخورد به مراتب دردناکتر است. به جرات میتوانم بگویم اگر درد برخورد، تسکین لرزهای که بر اندامم میافتد نباشد رنج بیشتری را تحمل میکنم؛ مانند تمام بارهایی که سر دیگران به سنگ خورده است و من نظارهگر بودهام. بگذریم! آن روز که جهان سرعت و دورانی هولناک را به من نمایاند من به نهایت ماجرا نرسیدم و دستی میان زمین و آسمان نجاتم داد. نمیدانم بهتر بود صدایی را میشنیدم و بعد پیش از آنکه لرزه بر اندامم بیافتد خود را نظارهگر تکاپوی دوستانم مییافتم و یا بهتر شد که ماندم؟ آن وزها که خوشحال بودم. فکر میکردم خداوند فرصتی برای زندگی مجدد به من اهدا کرده است. اما خب چه فایده؟ زندگی همانی ماند که بود! عرق سرد را میگفتم! حس غریبی است. جالب اینجاست که همزمان یا کمی قبل از این عرق سرد حس کسی را پیدا میکنم که در کورهای گداخته میشود. رنج دارد. خیلی زیاد! اما مگر از گداخته شدن کسی عرقش میزند؟ شاید من اشتباه میکنم. شاید کورهای در کار نیست و یا شاید این عرق آنقدرها که من احساس میکنم سرد نیست. شاید هم کوره است . سندان و آهنگری که گاهی میگدازدت، گاهی میکوبدت و گاهی توی گداختهی کوفته را در آب سردی فرو میکند شاید شکل بگیری! فکر میکنم همین است. خیلی اوقات نگاه سنگین آهنگر را حس کردهام که گویا مصنوعش راضیاش نمیکند و باز هم عرقی سرد بر تن خستهی پر جراحتی ... (1) یک چیز را خوب یاد گرفتهام. آن هم اینکه مسئولیت کارهایم را بپذیرم. کمی بعد از نوشتن این متن نظرم را پس گرفتم! من آهن نیستم! آهنگری هستم که گاه از ناکارآمدی نزد استادم عرق سردی بر روی تنم مینشیند! (2) درّم از دیده فشان است به یاد لب لعلت نگهی باز به من کن که بسی در بفشانم ... این مطلب آخرین مطلب در خودنگاشت است! از بلاگفا کوچ میکنیم! از این به بعد به جای نوشتن در ذهن-آوا و خودنگاشت در آوانگاشت مینویسم! قالب آوانگاشت دستسازه و پر از ایراد ریز و درشت! ایراداتشو بگین تا به تدریج درستشون کنم. [ دوشنبه 20 آبان1387 ] [ 23 ] [ نگارنده ]
[ ]
|
|
| |