بعضی چیزها را نمیتوان با خواندن فهمید، شاید همه چیز را!
باید حسشان کرد، جرعه جرعهشان را با ذره ذره وجود
و این نفهمیدنها را نمیتوانی پنهان کنی
شاید سکوت بهترین درمانش باشد
هزاری هم که از عشق بنویسی، "گر تو را عشق نیست معذوری"
سیاهههایت گواه نادانیت خواهند شد.
دیریست که دریافتهام عشق و یقین دو گوهرند
جایگاهشان را هم میدانم
اما دلم صیاد خوبی نیست
دل خوش به ماهیهاییست که از این دریا صید میکند
غافل از اینکه سرشتش صیاد گوهر بود نه ماهیگیر
می دانم چه میخواهم! کرشمه!
کم کرشمه نیامده است. خوب میدانم.
اما کرشمهای میخواهم که مرا به رقص بیاورد
و جوشش همتم را جرعه جرعه احساس کنم
کرشمهای کن و بازار ساحری بشکن
به غمزه رونق و ناموس سامری بشکن
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
تازه گوگل ریدر رو راه انداختم. دم اذان مغرب اومدم بهش یه سر بزنم دیدم برفستان و سیمیا هر دوشون به روز کردن. موضوع هر دوشون هم یه چیز بود، حنانه!
از مغرب مثلا دارم درس میخونم. اما ذهنم تو یه عوالم دیگهاس. از عدم توفیق گرفته تا فراموشی مرگ و کلی چیز دیگه.
به این فکر میکردم که اگه
قیمه الانسان بحسن تاثیره علی الناس
(ارزش انسان به نکویی تاثیریست که بر مردم میگذارد)
حنانه با این سن کمش خیلی قیمتی بود. انگار خدا با بعضیها پارتی داره. میفرستشون میون آدما تا آدما رو عوض کنن، آخرشم پاک و منزه برشون میگردونه پیش خودش.
به این فکر میکردم که توفیق ربطی به وقت آدمها و حتی علاقشون به انجام یه کار نداره. شاید یه جور آمادگی میخواد. یه جور لیاقت.
به این فکر میکردم که
چقدر سخته دیدن کسانی که میدونی نمیمونن
و
از اون سختتر اینکه فراموش میکنی خودتم موندنی نیستی.
به این فکر میکردم که …
همت میخواد رفتن زیر آبشار خورشید و شستشو دادن روح
اما وقتی خورشید خودش سخاوتمندانه باران نور رو بهت نازل میکنه
جفا به خودته اگه بری کنج اتاقت و پنجرهها رو ببندی
هر روز عدهای میآیند و عدهای میروند
و این سناریوی تکراری آمدن، رفتن و دیگر هیچ را به نمایش میگذارند.
به گمانم خدا هم خسته میشد
و بساط صحنه را در هم میپیچید
اگر نبود طلوع گاهگاه ستارگانی
که ثابت میکنند "تبارک الله" را از سر غرور نگفته است.
فکر میکنم بتوانم
آبیاریام کن و نورباران
باشد که ستارهام سر از خاک برآرد
باشد که سپیدهمان بدمد!
"آنچه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند"
۱- یک نکته مهم که تو این قانون وجود داره و خیلی اوقات به طور کل فراموش میشه اینه که این قانون در مورد کلیاته نه جزئیات. ممکنه شما چیزی رو دوست داشته باشین اما دیگری از اون چیز خوشش نیاد. با یه دید کلی میشه در این مورد مطمئن بود که:
"هم ما و هم دیگران دوست داریم به علایقمون برسیم."
۲- با توجه به "۱" به نظر میآد که تو این قانون یه حرف پنهانی وجود داره و اون شناخت دیگران و علایقشونه. از یه دوستی این مطلب رو شنیدم که:
"کمال ایمان شناخت نیاز (خود و دیگران) پیش از بروز و برطرف کردن اونه"
۳- این golden rule رو ما به عنوان حدیثی از پیامبر میشناسیم اما تو مسیحیت، بودیسم و ... هم وجود داره. اگه میخواین اطلاعات بیشتری از اون داشته باشین خیلی خوبه یه سری به توضیحش تو ویکیپدیا بزنین. (Highly Recommended)
۴- این قانون در ادیان دیگه هم وجود داره اما زیاد پیش اومده با مواردی برخورد کردم که یاد این عبارت از امام علی افتادم (که ظاهرا در آخرین روزهای عمرشون فرمودند):
واللّه اللّه في القرآن لا يسبقكم بالعمل به غيركم
خدا را خدا را در توجه به قرآن ; نكند كه ديگران در عمل به آن از شما پيشى گيرند.
پی نوشت:
به نظرم جمله امام علی (ع) به معنی اینه که همواره در مورد قرآن پیش قدم باشین. صحبت از این نیست که دیگران به اون عمل نکنن (که در این مورد فکر میکنم اگه عمل به قرآن معروف باشه! هیچ جایی ندیدم که گفته شده باشه امر به معروف مخصوص مسلموناست) بلکه مسلمونا به عنوان کسانی که کتاب آسمونیشون قرآنه باید در عمل به اون پیشرو باشن. در واقع یه توصیه مشوقانه است به حرکت سریعتر در راستای فهم و عمل به قرآن.
تمام توانش را جمع کرد. سالهای سال بود که چهره واقعیش را دیده بود. دیگر دلش برایش نمیسوخت. میدانست در پس این چهره دلربا چه اژدهایی نهفته است. دلرباییهایش و ضرباتی که از او خورده بود در پیش چشمانش رژه میرفت. گویا باز هم میخواست با دلبریهای همیشگیاش او را منصرف کند. اما تصمیمش قطعی بود. ماشه را کشید. اصابت گلوله را به نظاره نشست. غرق خون شد، دست و پایی زد و در نهایت از حرکت باز ایستاد.
خوشحال بود. پیروزمندانه لبخند میزد. گویا غم یک عمر از دلش رخت بربسته بود. سبک شده بود. دیگر میتوانست پرواز کند. میتوانست برقصد. میتوانست شادیش را با همه تقسیم کند.
مدتی گذشت. اما خبری از پرواز نبود. حتی لحظهای نرقصید. انرژی شادمانهاش را به کسی هدیه نداد. اما همچنان سرخوش بود که نابودش کردم.
دعوتنامهای برایش ارسال شد. نام دلربایی بر آن حک شده بود. متوجه تشابه اسمی نشد. حتی متوجه زمان دعوت و تلاقی آن با فرصت پرواز نشد. شادمانه لبیکش گفت.
از لبیک شادمانه تا بیخود دیدن غمگینانه خود چندان زمانی طی نشد. باز هم آن اژدها …
- خوشا سلاح حقیقت!
- وقتی برای کارهایی که "باید" وقت نگذاریم کارهایی که "نباید" وقتمان را خواهند گرفت.
- خودکرده را تدبیر نیست!
ولی:
“”شده ام خراب و بدنام و هنوز امیدوارم
که به همت عزیزان برسم به نیکنامی
***
تو که کیمیا فروشی نظری به قلب ما کن
که بضاعتی نداریم و فکنده ایم دامی
“
یه قانون هست معروف به قانون ۸۰-۲۰ (بیست هشتاد) که تازگیا هم عددش داره تغییر میکنه به سمت ۹۰-۱۰ و چه بسا بیشتر. این قانون کاربردهای زیادی داره و به انواع مختلف گفته میشه. یکی از انواعی که به شخصه دوست دارم این که:
- ۲۰ درصد مردم دنیا سهم ۸۰ درصدی در پیشرفت دنیا دارند.
این قانون به طور کلی به نظرم درسته و فقط باید با اعدادش بازی کرد و مثلا تو همین مورد بالا شاید ۵ و ۹۵ اعداد بهتری باشند تو عصر حاضر.
یه کاربرد از این قانون تو مساله زمان کشف کردم و اون اینه که:
- درصد کوچکی از کارها هستند که علیرغم کم بودن از لحاظ کمّی بیشترین تاثیر کیفی رو تو زندگی آدما دارن.
اینکه این دسته از کارها چی هستن فرد به فرد متفاوته و درصدهاشم فرق میکنه. یه نفر با خوندن یه غزل حافظ انرژی روزانشو تامین میکنه، یکی با یه قطعه آهنگ، یکی با بوییدن یک گل، یکی با یه دعا و ...
این اصل تو برنامهریزیهای اخیرم زیاد تاثیر داشته. سعی کردم توجه بیشتری به شناخت این کارها و راه انداختنشون بکنم تا اینکه کارهایی که درصد بیشتری از عمرم صرف اونها میشه بهتر و با کیفیت بیشتری به سرانجام برسن.
ما بیتاب
و نیایش بیرنگ
از مهرت لبخندی کن
بنشان بر لب ما
باشد که سرودی خیزد
در خورد نیوشیدن تو
.
.
.
باشد که به شوری بشکافیم،
باشد که ببالیم و
به خورشید تو پپوندیم
این قطعه مال سهراب سپهریه و وقتی با صدای شجریان پدر و پسر خونده بشه ...
پ.ن: داشتم یه کتاب میخوندم که دیدم اسم این اصل رو نوشته (اصل پارتو). دو تا لینک میذارم برای اونایی که میخوان بیشتر بدونن.
یه چند روزیه مدام حواسش به منه. دستمو گرفته و هر جا که میرم هوامو داره.
چند باری دلم میخواست از یه مسیرایی برم که اون دلش نمیخواد. میدونین چه کار کرد؟ به جای اینکه دستمو بگیره و نذاره از اون مسیر برم یه کاری کرد که اصلا اون مسیرهای دیگه از بین بره و فقط مسیری که اون دلش میخواد جلو پام باشه.
با خودم گفتم اینطوری نمیشه که. این که نشد زندگی. از فردا دیگه دستشو نمیگیرم.
یاد اون روزایی افتادم که مامانم دستمو میگرفت تا راه رفتن یادم بده. خوب وقتی یاد گرفتم دستشو ول کردم دیگه. آره ... اولش چند باری خوردم زمین. اما بعدش چی؟ خیلی زود یاد گرفتم که بدوم.

آره. همین کارو میکنم. فردا نمیذارم دستمو بگیره. فوقش اینه که میخورم زمین دیگه.
شب که شد خیلی زود خوابم گرفت. فکر کنم تقصیر اون بود. وقتی بیدار شدم داشت اذان صبح رو میگفت. حالا درسته که چند روزیه خواب میمونم. اما اینکه دم اذان صدام کنی دلیل نمیشه که از تصمیمم برگردم. من از امروز حتما دستتو ول میکنم. میخوام زندگی کنم، اونجوری که خودم دلم میخواد.
نماز رو خوندم و مشغول کارهام شدم. خیلی مستقیم دخالت نمیکرد تو کارهام. حداقل من احساس نمیکردمش اما به نظرم حواسش بهم بود و زیر چشمی هوامو داشت.
نزدیکای 9 یه مسیر جلوم باز شد. میدونستم از اون مسیراییه که اون دلش نمیخواد. شاید منم دلم نمیخواست، اما لجبازی هم کیف میده.
تا الان یه گوشه وایساده بود اما مسیر رو که دید اومد جلو و میخواست دستمو بگیره. بهش گفتم نمیخوام. دلم میخواد خودم برم. هر جایی که دلم میخواد. اصرار داشت دستمو بگیره، اما نذاشتم.
شروع کردم به حرکت توی مسیر جدید، خوشحال از اینکه خودم دارم راه میرم و چیزای جدید کشف میکنم. اولاش میدیدمش که داره از دور نگام میکنه. اما زود از دیدش خارج شدم.
مسیر جذاب و جدابتر میشد. شروع کردم به دویدن. چه کیفی میداد. به این میگن زندگی.
به یه شیب تند رسیدم. سرخوش از این زندگی جدید سرعت دویدنمو بیشتر کردم. چه مناظر زیبایی بود. ای کاش زودتر از اینا دستشو ول کرده بودم.
داشتم تازه کیف میکردم که یهو زیر پام خالی شد. یعنی چی؟ این مناظر قشنگ همشون یه ماکت بودن؟ رو عجب درهای هم بنا شده. داشتم سقوط میکردم. حسابی ترسیده بودم.
نمیدونم چیشد اما ناخودآگاه صداش کردم. خیلی سریع دستمو گرفت. فکر کنم تعقیبم کرده بود . ..
در هر صورت فعلا نجاتم داده و نمیتونم کاری کنم. اما در اولین فرصت باید ببینم چرا ناخودآگاه صداش کردم. فکر کنم یه چیزی شبیه GPS روم کار گذاشته که وضعیتمو بهش میگه و هم در مواقع خطر آلارم میده. این دفعه اول اونو از کار میندازم بعد دستشو ول میکنم. به اون قشنگی داشتم میدویدما. الکی از اون دره هم ترسیدم. دره که ترس نداره. حتما بعدش هم کلی جای قشنگ بوده ...
عجب چیز عجیبیه این دستگاه. تو فکر از کار انداختنش بودم که دیدم داره یه پیام میفرسته. متنش این بود:
"خدایا راه رفتن را آموختیم و دستهای مهربان مادرمان را رها کردیم،
اما زندگی کردن را جز با دستهای مهربان تو نخواهیم آموخت.
خداوندا حتی لحظهای ما را به حال خود وامگذار."
