تصور کنید شمای سه بعدی! نشسته اید پشت رایانه و مشغول بازی با برترین بازی حقیقت مجازی قرن هستید! آنقدر گرافیک و محیط بازی خوب پرداخته شده که کاملا حس واقعیت را به شما منتقل میکند، به قدری که به دنبال رفع نیازهایتان در بازی میگردید! مثلا تشنهتان هم که میشود در بازی به دنبال یخچالی! جوی آبی! چیزی میگردید تا جرعهای بنوشید! حال آنکه آب گوارا که نیازتان را واقعا برطرف میکند در چند قدمی شماست ...
(من، تو، او)
من، تو، بی او، ما
ویلی وا ویلی وا
تو، من، بی او، من
نور از تو، دور از من
من، تو، بی او، تو
شور از تو! نور از تو!
تو، من، با او، ما
اسقینا! اسقینا!
1) یک هفتهای نیستم! اما به محض برگشت جبران میکنم صلهرحمهای نکرده را!
2) اولین پست بعد از این پست ß حریم (2)
در باب معنویت
معنویت از جنس ماده نیست که وجودش در اینجا عدمش در جای دیگر باشد و بخششاش از کف دادنش! میتوان آن را بارها copy و Paste نمود. میتوان آن را بلوتوث کرد و یا حتی به صورت ایمیل به کسانی که نمیشناسیم فرستاد!
چیز!
گاهی فکر میکنی فقط خودت چیزی! بعد متوجه میشوی که خیلیها چیزن! یه چیز جالب دیگه اینه که بعضیها در عین چیز بودن چیز هم هستن!
نتیجهگیری:
«شناخت دیگران باعث میشود کمتر در شناخت خودمان اشتباه کنیم!»
علاقهمندی:
«از پیدا کردن رگههای روشنی در کسانی که تاریک به نظر میآیند لذت میبرم و گاهی هم بالعکس»
برگ سبز (قطعه قطعه)
گه اوج و گه حضیض، یا ایها العزیز
این جام خسته را برگیر و می بریز
می گرم میکند، می چاره میکند
این جان خسته را میخواره میکند
پینوشت 1: به یاد همه بودم!
پینوشت 2: حریم (2) به زودی ...
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا

اگه خدا بخواد شنبه بر می گردم.
هر آدمی برای خودش حریمی داره که کسی رو راه نمیده توش! حداقل به صورت تئوری این رو میخواد! با یه ساده سازی این حریم رو دایرهای فرض کردیم به مرکز خودمون!
مردی به صبح و شام به حال نزار به درگاه کردگار به امید اجابت عرض حاجت مینمود که یا رب مرا ولدی ده که روشنایی دیدگانم گردد و وارث نامم. لیکن گویی بابهای اجابت را اندیشه گشایش نبود تا آنجا که صبر مرد به سر آمده زبان به عتاب گشوده حق جلّ و اعلی را مورد خطاب قرار داد که:
ای که دعوی دائمت این بود که بخوانید تا اجابتی آید
آزمودم تو را دروغین بود شرمت از این گزافهها ناید؟
آشفته از قحط عنایت و به قصد شکایت جویای شیخ شهر شده، حاجتش و آنچه بر وی گذشته بود را بر شیخ خواند. شیخ اندکی از صلاح و مصلحت بر وی خواند که شاید مصلحتت چنان است و یا آنکه آنسان که تو مشتاقی همسرت طریق اشتیاق نمیپوید و کذا و کذا. سخن به آهستگی میگفتند که ناگاه شیخ نعرهای برآورده گریبان چاک نموده و تا ساعتی زبان به سخن نتوانست گشود. مریدان که از سخنان مرد نتوانستند ادراکی بر احوالات شیخ کنند در محضر ایشان به زانوی ادب بنشسته تا شیخ لب به سخن گشود که:
"الا یا ایها الناس ... بر شما باد بر مقدمات!
شما را چه شده است که آنچه از مقدمات است و خود وصالش میتوانید را کاهلی میکنید و از پروردگار اندیشه اجابت دعایی را دارید که مقدماتش را خود فراهم نکردهاید؟! ..."
(در متون آمده است که شیخ کلمهای از حاجت آن مرد بر زبان نراند لیکن عدهای از مریدان مشتاق بعدها از فرزند آن مرد داستان حاجت پدر و آنکه تا آن تاریخ همسری را اختیار نکرده را شنیده و در برخی تواریخ نیز نقل آن آمده است.)
(1)
- کات! این حرفها چیه میزنی؟! هیچ کدوم از اینها که تو فیلمنامه نیست ...
- اما من با این نقش زندگی کردم! میدونم وقتی عاشق میشه چه مدلی حرف میزنه، چطوری نگاه میکنه، میشناسمش ...
- نه عزیز من! این حرفها کدومه؟ اگه تو باهاش زندگی کردی من خلقش کردم! عشق کجا بود؟! این حرفهایی که زدی مال وقتیشه که دچار توهم عشق شده باشه ...
(2)
خارجی – شب – رو به روی سینما (موقع خداحافظی)
- فیلم قشنگی بود، فیلمنامه قویای داشت. خوب روی شخصیتها کار شده بود. خیلی وقت بود فیلمی با این کیفیت ندیده بودم.
- (با حالتی بی تفاوت و نگاهی که گویا دارد به عمق زمین نگاه میکند) اوهوم!
- معلومه حواست کجاست؟
- (بدون اینکه نگاهش را از زمین بردارد) هیچی. چیزی نیست!
- کوتاه بیا! من اگه تو رو نشناسم که ....
میدونی چند ساله با هم رفیقیم؟ حالا دیگه نامحرم شدیم؟
- (نگاهش را به سمت دوستش بر میگرداند اما گویا اشعه نگاهش به او نمیرسد!) دوست داری بدونی چهام شده؟! باشه بهت میگم. اما باید قول بدی مسخرهام نکنی!
- من کی مسخرهات کردم که این بار دومم باشه؟ بگو ببینم چهات شد یهویی.
- آره! فیلم قشنگی بود، فیلمنامه قویای هم داشت. خوب هم روی شخصیتها کار شده بود. اونقدر که من عاشق شخصیت اون دختره شدم! حالا من موندم و یه تصویر! تصویری که تو ذهنم زنده میمونه و عشقی که مطمئنم بهش نمیرسم!
- (با بهت نگاه میکند)
- (نگاهش را به عمق زمین برمیگرداند)
دوربین زمین را به قصد آسمان ترک میکند.
حتما شنیدهاید از بزرگانی که در طول عمرشان صدها کتاب پر از اندیشه تالیف کردهاند، در رشتههای مختلف سرآمد بودهاند، دیوانهای شعرشان غوغا میکند، شاگردان برجسته پرورش دادهاند و ...
سوالی که در برابر این شنیدهها (و گاه دیدهها) به ذهنم میرسد این است که:
چند درصد زمانی که در اختیار دارم را به درستی استفاده میکنم؟
معمولا یا به این سوال جواب نمیدهم و سعی میکنم آن را فراموش کنم! و یا بدون دادن پاسخ سعی میکنم پاسخ نداده را توجیه کنم که زمانه چنین است و چنان.
راهحلی اگر پیدا کردید که بتوانم پاسخ درخوری به این سوال بدهم بیخبرم نگذارید.
حکایت
آوردهاند که شیخ ابوحیران در مجلسی بنشسته، مریدی از مریدان به طریق خاکساری به محضر آمده عرضه داشت یا شیخ دوران شباب به سر گشت و ره توشهای نساختم، ترسم آنسان که این گذشت به طرفهالعینی ملکالموت را دیدار فرا رسد و من همچنان بیتوشه، سخنی بگوی که ضیاء کلامت درونم را منور گرداند.
شیخ آنچه را طریق خرد بود بر وی خواند از الف تا یا و چون کلام به آخر آمد مرید را گفت چون چنان گشتی به نبشتن همت گمار و آنچه حق بر تو عنایت فرمود به تربیت مشتاقان گذران که "هذا خیر و ابقی".
بوالفضولی در آن حوالی استماع سخن مینمود و این سخن به نقصان در کوی و برزن متواتر گرداند که شیخ ابوحیران رهتوشهای را گرانتر از همت در تالیف کتب و تربیت مریدان نداند. به طرفهالعینی بازار تربیت مریدان رونق یافته و نبشتهها بسیار گشت. شیخ مکرر به کلام و نبشته موکّد نمود که چنان باید گردی آنگاه چنین کنی. لیکن خلق را نقصان کارگرتر مینمود. ...
