آن کس که بت میتراشد کدام بت را میپرستد؟
الف) هر روز یکی از بتهایی را که تراشیده است.
ب) یک بت را انتخاب میکند.
ج) بتهای دیگران را میپرستد.
د) خداپرست است.
برای برچیده شدن بتپرستی کدام راه موثرتر است؟
الف) ممنوعیت بتپرستی و برخورد جدی با آن
ب) برخورد جدی با صنف بتتراشان
ج) تربیت عده کثیری بتشکن
د) راههای موثرتر از گزینههای قبل هم وجود دارد.
کدامیک با ارزشتر است؟
الف) پرستش خداوند
ب) توحید در پرستش خدا
ج) توحید حتی در بتپرستی
د) گزینههای ب و ج
کدامیک بتتراش برتری است؟
الف) آزر عموی ابراهیم خلیل
ب) عقل
ج) احساس
د) بتتراشهای برتری هم وجود دارند.
در این شلوغی پر التهاب آواها
چگونه یابمت ای گل؟ بیا به بالاها
درخششی بنما زان میانه بر پا خیز
که در جهان تو بمانی و خیل رسواها!
عادت ممنوع!
لطفا برای حفظ طراوت و تداوم سلامت، عادت نکنید!
(به خصوص شما دوست عزیز!)
هرگز فراموشم نشد آن لب که بنهادی به لب
هرگز نرفت از خاطرم آن طعم احلی من رطب
چون میتوان برد از نظر آن غنچهی بشکفته را؟
آن شهد احلی من عسل در کام جان هر روز و شب
آن لب مکیدنها مرا هستیفزا، مستیفزا
زان لعل رقصآور بتا روزم طرب، شامم طرب
از من ملول آمد رخت زان شب که این دل مر تو را
گفتم گره بگشا دمی انی رایت المحتسب
در دم گره بگشود و شد
از من گریزان گشت و شد
کردم فغان بازآ بتا
بر من نگاهی کرد و شد
اندر غیابت نازنین دنیا پر از مکاره شد
هر سو نگه کردم بتی پر ادعای چاره شد
هر سو بتانی بیادب لب مینمایاندند لب
این سو بتی، آن سو بتی، بیچاره دل آواره شد
من بیادب، او بیادب، لبها پیاپی روی لب
گفتم فراموشت کنم بیچاره دل بدکاره شد
در عین این بدکارگی در اندرونم آتشی
با لحن آهنگین تو رقصید و ما را چاره شد
بستان ز لعلم بوسهای
بار دگر دیوانه شو
در بند و زنجیرم درآ
زنجیری ِ این خانه شو
باز آ و بستان لب ز لب باز آ در این میخانه شو
در اندرون خانه شو، با دیگران بیگانه شو
چون با منی بی من مشو، ترسی مدار از محتسب
رقصان شو پا کوبان بیا در عاشقی افسانه شو
تو خود گشودی آن گره، من از تو کی بگریختم؟
باز آ که جَلدت کردهام باز آ در این آشانه شو
بار دگر لب بود و لب، آن طعم احلی من رطب
چون لب نهادی روی لب، مستانه شو مستانه شو
(1)
من نمیگویم کرم کم کن، مکن
لیک ظرفم بیش از اینش شوق نیست
ظرف میخواهم کنون ای مهربان
بشکن آن ظرفی که او را شوق نیست
(2)
عشق مانند هواست
همه جا موجود است
لیک اگر در پس هر بازدمی
رنگ یک مست نگیرد بر خود
یا که رنگی ندهد بر یک دل
دل بی رنگ تو خوشرنگ نخواهد گردید.
چون فضا از قدح عشق پر است
تو نفسهایت را
اندکی جانانه بکش
سینه را پر کن و خالی مکن از عشق ولی ...
هر دم و باز دمت
رنگی از عشق تو فریاد کند!
(3)
پس از کلی فراز و نشیب خلاصه راهاندازی شد:
