با شما هستم!
ای سپیدان گِلآغشته
تا به کی اینسان همآغوشی؟!
ذوب گردید و روان گردید
وارهید از خود فراموشی
راه اگر سخت است و طاقتبُر
جز عبور از آن گریزی نیست
دامن آلوده باید شست!
کی توان گفتن: که "چیزی نیست"؟
آن سپیدیهای دیگر بکر نامانده
همره آن دانههای پاک و پراندوه
اندُه دوری ز اصل خویشتن
ذوب گشتند و روان گشتند
راه را هرچند طولانی
از میان درهها و کوهها
جستجو کردند و آن گشتند.
جویها را، نهرها را، رودها را
با هجوم خود فغان کردند
تا کرانه بیامان راندند
بحر را از خود
خود، از آن کردند
.
.
.
چندی از این وصل پر شادی گذشت
باز، اما باز هم
بازی همان بازیست
گرمی خورشید غوغا میکند
باز هم خورشید
اندر گوش بحر
اینچنین آرام نجوا میکند:
"بشنوید ای دختران پاک دریا
بشنوید!
تا به کی در بند نام خویشتن؟!
اندکی بالا و بالاتر روید"
دختران پاک دریا بیخبر
با امید آنکه معراج است این
گرم گشتند و صعود آغاز شد
لیک میدانم و میدانی که باز
ابتدای یک همآغوشی است این
آه، آری آن ره عشق بلند
با شکوهی دیدنی آغاز شد!
