روزگار خوشی بود، به ندرت رنگ غم بر چهره کسی مینشست. درد، از اون دردهای زمینی اگر هم پیدا میشد درمانش از قبل معلوم بود. بیبی عادت داشت به آقاجون میگفت حکیمباشی، از بس که دردهای مختلف رو با غزلهاش درمان کرده بود. اون روزها درمان همین چیزها بود. خیلی هم که مریض احوال بودی با دو سه تا غزل و مثنوی ناب حالت از روز اول هم بهتر میشد. غم عالم هم که میریخت توی دلت کافی بود سر انگشتهای حسینآقا سیمهای سهتارشو نوازش کنه تا پاک فراموش کنی اصلا غمی تو دنیا هست. نه اینکه فقط فراموشی باشه؛ درمانت میکرد.
چه عصرهای قشنگی بود. آقاجون مینشست لبه تخت و برای بیبی و بچهها از غزلهاش میخوند. از اون قشنگتر سحرها بود که بلند میشد، میاومد لب حوض و با وضو گرفتنش نشاط رو به دل ما هدیه میکرد. بعد مینشست لبه حوض و صدای قرآنش گوشهامون رو نوازش میداد. داستان اون قطرههایی که در آرزوی سیراب کردن مونده بودند را شنیده بودم. برای همین وقتی آقاجون با چشمهایی که مجلس رقص اشکها شده بود، داشت برای نوهی کوچیکش از لب تشنه و عشق حرف میزد حرفهاش رو میفهمیدم. خود آقا جون که میگفت هر چی داره از همون آقاست. یکی از حرفهایی که خوب از اون روز یادم مونده این بود که از قول اون آقا میگفت: "پیروان من هر جا آب مینوشند مرا یاد میکنند."
الان دوره زمونه فرق کرده. مثلا همین انبوه درد. اون روزها که پیش بیبی و آقا جون بودم این همه درد نبود. دیگه شوق غزل تکون نمیده کسی رو، چه برسه به اینکه بخواد درمون کنه. این هم تقدیر ما قطرههاست دیگه، جهانگردی و ثبت تاریخ. وقتی سفرنامه پر ابر و دریامو نگاه میکنم دو تا نقطه پر رنگ توش پیدا میکنم. یکی اون روزهایی که مشغول بازیگوشی تو رودخونهها بودم و عشق رو لبتشنه سر بریدند و داغش رو دل ما موند. یکی هم روزهای خوشی که تو حوض کنار بیبی و آقاجون بودم. هنوزم اگه دلخوشیای هست به همون پیروانیه که هر جرعشون یه یا حسینه.