هرگز فراموشم نشد آن لب که بنهادی به لب
هرگز نرفت از خاطرم آن طعم احلی من رطب
چون میتوان برد از نظر آن غنچهی بشکفته را؟
آن شهد احلی من عسل در کام جان هر روز و شب
آن لب مکیدنها مرا هستیفزا، مستیفزا
زان لعل رقصآور بتا روزم طرب، شامم طرب
از من ملول آمد رخت زان شب که این دل مر تو را
گفتم گره بگشا دمی انی رایت المحتسب
در دم گره بگشود و شد
از من گریزان گشت و شد
کردم فغان بازآ بتا
بر من نگاهی کرد و شد
اندر غیابت نازنین دنیا پر از مکاره شد
هر سو نگه کردم بتی پر ادعای چاره شد
هر سو بتانی بیادب لب مینمایاندند لب
این سو بتی، آن سو بتی، بیچاره دل آواره شد
من بیادب، او بیادب، لبها پیاپی روی لب
گفتم فراموشت کنم بیچاره دل بدکاره شد
در عین این بدکارگی در اندرونم آتشی
با لحن آهنگین تو رقصید و ما را چاره شد
بستان ز لعلم بوسهای
بار دگر دیوانه شو
در بند و زنجیرم درآ
زنجیری ِ این خانه شو
باز آ و بستان لب ز لب باز آ در این میخانه شو
در اندرون خانه شو، با دیگران بیگانه شو
چون با منی بی من مشو، ترسی مدار از محتسب
رقصان شو پا کوبان بیا در عاشقی افسانه شو
تو خود گشودی آن گره، من از تو کی بگریختم؟
باز آ که جَلدت کردهام باز آ در این آشانه شو
بار دگر لب بود و لب، آن طعم احلی من رطب
چون لب نهادی روی لب، مستانه شو مستانه شو